
! ساعت و تاريخ وقتی نیستی خونمون با من غریبی می کنه دل اگه میگه صبورم خودفریبی می کنه صدای قناری محزون و غم آلود میشه واسه من هر چی که هست و نیست نابود میشه وقتی نیستی گل هستی خشک و بی رنگ میشه نمی دونی چقدر دلم برات تنگ میشه وقتی نیستی گلای باغچه نگاهم می کنن با زبون بی زبون بسته محکوم به گناهم می کنن گلا میگن که با داشتن یه دنیا خاطره چرا دیوونگی کردی و گذاشتی که بره وقتی نیستی همه ی پنجره ها بسته میشن با سکوت تو خونه قناری ها خسته میشن روز واسم هفته میشه هفته برام ماه میشه نفسم به یاد تو یکی یکی آه میشه صد نامه بدادیم و جوابی نگرفتیم این هم در به در تر از باد زیستم در سرزمینی که گیاهی در آن نمی روید...! در به در تر از باد زیستم در سرزمینی که گیاهی در آن نمی روید...! در به در تر از باد زیستم در سرزمینی که گیاهی گفت دیگر به وصل امید مدار چون تودیگر مخالف شدی با ما که تو رنگ خزان گفت دیگر به وصل امید مدار چون تودیگر مخالف شدی با ما که تو رنگ خزان کاش می دونستی نازنین چقدر دلم تنگه برات کاش می دونستی که دله اونکه گذاشتی زیر پات کاش می دونستی نازنین که تا چه حد خرابتم آبی نبودی و بازم دیوونه ی سرابتم تو آسمون اون چشات بازم می خوام بشینم و ستاره ها شو بشمرم بدون دوستت دارم هنوز اگر چه دلگیرم ازت اگر چه خیلی دلخورم چاره چیه؟چاره چیه؟ که دل گرفتار تو بدجوری عاشقت شده بدجوری تو کار تو خیلی باهاش حرف می زنم اما به خرجش نمیره انگاری از دوری تو راس راسی داره میمیره! حق داری باور نکنی که من چقدر دوست دارم می خوام که تا آخر خط پیشت بمونم و نرم خوب می دونم راست و دروغ فرقی برات نمی کنه تو شهر تردیدی یه وقت به پات نشینم و برم اونوقت بمونی با دلی شکسته از یه عشق نو نتونی طاقت بیاری بشی گرفتار جنون بمونی با دنیایی از خاطره های خوب و بد با بیکسی تو شهر عشق با گریه های بی امون اما بدون دلبر من تموم فکرت اشتباست تو عشق من دو رنگی نیست یه عشق پاک و بی ریاست واسه دل عاشق پیشه ام یه نیم نگات غنیمته می خوام فقط بدونی که عشقت همیشه با منه این عاشقت نمی تونه ساده دلت رو بشکونه می خوام که باور بکنی هر چی می گم حقیقته واسه دل عاشق پیشه ام یه نیم نگات غنیمته می خوام که باور بکنی هر چی می گم حقیقته واسه دل عاشق پیشه ام یه نیم نگات غنیمته می خوام فقط بدونی که عشقت همیشه با منه این عاشقت نمی تونه ساده دلت رو بشکونه می خوام که باور بکنی هر چی می گم حقیقته یه تو قبل از اینکه غرق بشم رفته بودی... عشق یعنی :خواستن اما نگفتن سوختن اما ساختن طغیان دل اما لب فرو بستن با چشم سخن گفتن و حسرت سکوت کردن رازی که حتی معشوق نیز نداند عشق یعنی : عشق یعنی : عشق یعنی : خدایا این گله راه را نمی داند تو شبان مایی تو راهبرمان باش تو بنواز نغمه خوش نی تا مگر پراکنده نشویم خدایا این گله سر رمیدن دارد اگر راه به خطا رفتیم به مهر خودت هدایتمان کن خدایا طنین خوش نوایت را همواره در گوشمان دار تا از تو دور نشویم خدایا گرگها در کمین اند ان دار خدایا گله ای چه داند راه صواب؟ اگر شبان رهایش کند؟ چه بسا گله هایی که به دام گرگ رفتند بی آنکه بدانند ما را شبان تویی چشم بیدارمان تو باش خدایا تا چشم چوپان به گله است گرگی کی جرات حمله می کند؟ خدایا صدای زوزه گرگها از کمینشان می رسد بنواز نوای خوش نی را تا صدایشان را نشنویم تا به نوای تو ارامش یابیم خدایا تو شبان منی و من رمه ای که راه را نمی داند به هر جا هدایتم کنی به همان راه می روم و اگر رهایم کنی گم می شوم خدایا رمه ات را بنگر که چشم به دستان تو دارد تا راه را نشانش دهی خدایا از چند نفر پرسیدن خدا تو آفرینش از چه مداد رنگی ای بیشتر از همه اسفاده کرده ؟! اولی گفت : " آبی...چون تموم دریاها و آسمون آبیه " دومی گفت : "سبز...چون تموم جنگل ها سبزه " سومی گفت : "قرمز...چون خون همه قرمز قرمزه " چهارمی گفت : "سیاهه سیاه...کاملآ بی دلیل ! " ...اما یکی گفت : "سفید سفید !!! " همه نگاش کردن دیدن خدا به اون چشم نداده !!! نظر یادتون نره. مهربان در این بازار نامردی به دنبال چه میگردی؟ نمی یابی نشان هرگز تو از عشق و جوانمردی برو بگذر از این بازار از این طنازی و مستی اگر چون کوه هم باشی در این دنیا تو می بازی عشق یعنی : حق داری باور نکنی که من چقدر دوست دارم می خوام که تا آخر خط پیشت بمونم و نرم خوب می دونم راست و دروغ فرقی برات نمی کنه تو شهر تردیدی یه وقت به پات نشینم و برم اونوقت بمونی با دلی شکسته از یه عشق نو نتونی طاقت بیاری بشی گرفتار جنون بمونی با دنیایی از خاطره های خوب و بد با بیکسی تو شهر عشق با گریه های بی امون اما بدون دلبر من تموم فکرت اشتباست تو عشق من دو رنگی نیست یه عشق پاک و بی ریاست
ساعت زمان
در عاشقی زمان را بايد با ارزش دانست


نوشته شده توسط . در سهشنبه ۱۳ آذر ،۱۳۸٦ ساعت ۳:٤۸ ب.ظ | لینک ثابتپيام هاي ديگران ()
غروب عشق
نوشته شده توسط . در سهشنبه ۱۳ آذر ،۱۳۸٦ ساعت ۳:٤٧ ب.ظ | لینک ثابتپيام هاي ديگران ()
مرگ
نوشته شده توسط . در سهشنبه ۱۳ آذر ،۱۳۸٦ ساعت ۳:٤٥ ب.ظ | لینک ثابتپيام هاي ديگران ()
تاتو نباشی من....
تاتو نباشی من....

نوشته شده توسط . در سهشنبه ۱۳ آذر ،۱۳۸٦ ساعت ۳:٤٤ ب.ظ | لینک ثابتپيام هاي ديگران ()
عکسهای بامزه وجالب
عکسهای بامزه وجالب
نوشته شده توسط . در سهشنبه ۱۳ آذر ،۱۳۸٦ ساعت ۳:٤٢ ب.ظ | لینک ثابتپيام هاي ديگران ()
عشق یعنی؟.....

که جوابی نگرفتیم جوا
ب است 


داری و ما رنگ بهار
داری و لینک

زندگی اجبار است/ مرگ انتظار است/ عشق یک بار است/ جدایی دشوار است/ فکر تو تکرار است
اگر رفتم تو یادم کن/ اگر مردم تو خاکم کن/ اگر ماندم به مهر خود، تو شادم کن
* * *
دلم می خواد روی تموم سنگ های دنیا بنویسم که دلم برات تنگ شده. امیدوارم یکی از همون سنگا بخوره تو سرت تا بفهمی که دلتنگی چقدر درد داره
منم عاشقم

«دردا که نیست جز غم و اندوه، یار من» من در دیار غریب و تو اندر دیار من
از خاطر حزین من ای گل عجب مدار «ای غافل از حکایت اندوهبار من»
«گر شکوه ای سرایم از احداث روزگار» می گرید آسمان و زمین هم به حال من
ور آید از فراز سرم سوی تو سجود «رحم آوری به روز من و روزگار من»
«رنج است بار خاطر و زاری ست کار دل» هر شب بود به طرف سرایت گذار من
رفت عمر کوته گل جانم به انتظار «این است از جفای فلک، کار و بار من»
«عمری بود که در تب و تابم ز عشق تو» می سوزد از فراق، دل انتظار من
در آتش فراق بود دل، عجب مدار «گر شعله خیزد از جگر داغدار من»
«دیگر به سیر باغ و بهارم نیاز نیست» «ای بوستان طبع تو باغ و بهار من»
بردی گمان که این پسرک هست نا شکیب هم نیست لایق سرو و هم نگار من
«غافل که با شکنجه ی این درد جانگداز» «غیر از اجل، کسی نکشد انتظار من»
فرداست خوب من که حسرت کش و غریب افشان کنی شکوفه و گل بر مزار من
و این شکوه ها که درد به خون جگر نگاشت بر لوح روزگار بود یــادگـــــــــــــــــــار من
| لینک | پنجشنبه، 17 آبان، 1386 - فرهاد |
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
«برد آرام دلم، یـار دلـــــــــــــــــــــــارام کجاست؟» «آن دلارام که برد از دلم آرام کجاست؟»
میکشد از کمرم هجر دماری که مپرس آن شفای کمر عاشق دلزار کجاست؟
میبرد هوش مرا آن نفس باد صبا آن نفسکش که برد از سر من هوش کجاست؟
میدود از دل من غم، اگرم باز آید گو مرا، مرهم این دل، که غمم شست کجاست؟
| لینک | پنجشنبه، 17 آبان، 1386 - فرهاد |
عشق یعنی یک سلام و یک درود
عشق یعنی درد و محنت در درون
عشق یعنی یک تبلور یک سرود
عشق یعنی قطره و دریا شدن
عشق یعنی یک شقایق غرق خون
عشق یعنی زاهد اما بت پرست
عشق یعنی همچو من شیدا شدن
عشق یعنی همچو یوسف قعر چاه
عشق یعنی بیستون کندن بدست
عشق یعنی آب بر آذر زدن
عشق یعنی چون محمد پا به راه
عشق یعنی عالمی راز و نیاز
عشق یعنی با پرستو پرزدن
عشق یعنی رسم دل بر هم زدن
عشق یعنی یک تیمم یک نماز
عشق یعنی سر به دار آویختن
عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
عشق یعنی سجده ها با چشم تر
عشق یعنی مستی و دیوانگى
عشق یعنی خون لاله بر چمن
عشق یعنی شعله بر خرمن زدن
عشق یعنی آتشی افروخته
عشق یعنی با گلی گفتن سخن
عشق یعنی معنی رنگین کمان
عشق یعنی شاعری دلسوخته
عشق یعنی قطره و دریا شدن
عشق یعنی سوز نی آه شبان
عشق یعنی لحظه های التهاب
عشق یعنی لحطه های ناب ناب
عشق یعنی دیده بر در دوختن
عشق یعنی در فراقش سوختن
عشق یعنی انتظار و انتظار
عشق یعنی هر چه بینی عکس یار
عشق یعنی سوختن یا ساختن
عشق یعنی زندگی را باختن
عشق یعنی در جهان رسوا شدن
عشق یعنی مست و بی پروا شدن
عشق یعنی با جهان بیگانگى


عشق یعنی راه رفتن تا سحر
عشق یعنی گریه های بی ثمر
عشق یعنی لحظه های بی کسی
عشق یعنی دوری و دلواپسی
عشق یعنی دوری از زیباترین
غربت مطلق به روی این زمین
عشق یعنی دستهای باز تو
عشق یعنی با تو در پرواز تو
عشق یعنی یک دل تنگ و غریب
عشق یعنی دختری پاک و نجیب
عشق یعنی چشمهای مست او
نامه هایم در فشار دست او
عشق یعنی شعرهای سوخته
عشق یعنی شمع نا افروخته
عشق یعنی تا ابد در راه او
تا همیشه یک جهان گمراه او
عشق یعنی دردهای بی شمار
عشق یعنی عاشق و فصل بهار
عشق یعنی خسته ام از بی کسی
کی به داد این دل من می رسی؟
عشق یعنی سین و آ همراه ناز
عشق یعنی سوی کوی او نماز
عشق یعنی نامه های بی جواب
دیدن و بوئیدن او حین خواب
عشق یعنی سادگی یعنی امیر
او میاید زنده می مانی نمیر!

شقایق گفت با خنده نه بیمارم نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش میسوخت
تمام غنچه ها تشنه
ومن بی تاب و خشکیده
تنم در آتشی می سوخت
زره آمد یکی خسته
به پایش خار بنشسته
عشق از چهره اش پیدای پیدا بود
ز آنچه زیرلب می گفت
شنیدم سخت شیدا بود
نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش افتاده بود اما
طبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل آرد
از آن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش رابسوزانند
برای دلبرش آندم شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت
بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را
به دنبال گلش بوده
یکدم هم نیاسوده
که افتاد چشم او ناگه
به روی من
بدون لحظه ای تردید شتابان شد بسوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کردو
به ره افتاد
واو می رفت و من در دست او بودم
و او هر لحظه سر را رو به بالا ها
تشکر از خدا می کرد
پس از چندی
هوا چون کوره آتش زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام میسوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت
اما چه باید کرد
در صحرا که آبی نیست
به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز دوایی نیست
و از این گل که جایی نیست
خودش تشنه بود اما
نمی فهمید حالش را چنان می رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم می سوخت اما
راه پایان کو؟؟
نه حتی آبی نسیمی در بیابان کو؟؟
ودیگر داشت در دستش تمام جان من میسوخت
که نا گه
روی زانوی خود خم شد
دگر از صبر او کم شد
دلش لبریز ماتم شد
کمی اندیشه کرد آنگه
مرا در گوشه ای ار آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت ...
زهم بشکافت ...
صدای قلب او گویی جهان را زیر و رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هر جا بود با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه میگویم!!
به جای آب خونش را
به من می داد
و بر لب های اوفریاد:
"بمان ای گل"
که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی
بمان ای گل
ومن ماندم
نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد
شقایق گفت با خنده نه بیمارم نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش میسوخت
تمام غنچه ها تشنه
ومن بی تاب و خشکیده
تنم در آتشی می سوخت
زره آمد یکی خسته
به پایش خار بنشسته
عشق از چهره اش پیدای پیدا بود
ز آنچه زیرلب می گفت
شنیدم سخت شیدا بود
نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش افتاده بود اما
طبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل آرد
از آن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش رابسوزانند
برای دلبرش آندم شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت
بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را
به دنبال گلش بوده
یکدم هم نیاسوده
که افتاد چشم او ناگه
به روی من
بدون لحظه ای تردید شتابان شد بسوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کردو
به ره افتاد
واو می رفت و من در دست او بودم
و او هر لحظه سر را رو به بالا ها
تشکر از خدا می کرد
پس از چندی
هوا چون کوره آتش زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام میسوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت
اما چه باید کرد
در صحرا که آبی نیست
به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز دوایی نیست
و از این گل که جایی نیست
خودش تشنه بود اما
نمی فهمید حالش را چنان می رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم می سوخت اما
راه پایان کو؟؟
نه حتی آبی نسیمی در بیابان کو؟؟
ودیگر داشت در دستش تمام جان من میسوخت
که نا گه
روی زانوی خود خم شد
دگر از صبر او کم شد
دلش لبریز ماتم شد
کمی اندیشه کرد آنگه
مرا در گوشه ای ار آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت ...
زهم بشکافت ...
صدای قلب او گویی جهان را زیر و رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هر جا بود با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه میگویم!!
به جای آب خونش را
به من می داد
و بر لب های اوفریاد:
"بمان ای گل"
که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی
بمان ای گل
ومن ماندم
نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد

یارخوب و مهربونم میخوام دستات و بگیرم
حرفای نگفته ام وازتودلم بیرون بریزم 
بگم عشقت تا قیامت توی قلبم خونه کرده
برق اون چشمای نازت دلم و دیوونه کرده
بگم نقش دوتا چشمات هک شده تو آسمونم
دلبرنازوقشنگم سرتو بذارروشونم
وقتی می شنوم صداتو دل توی سینه می لرزه
یه کلام عاشقونه ات به همه دنیا می ارزه
می گذرن به سرعت باد لحظه ها وقتی که هستی
نمی دونی چه شیرینه وقتی روبه روم نشستی
شب من سحر نمیشه اگه نشنوم صداتو
اگه یک روزم نبینم رنگ زیبای نگاتو
اگر به جای یک قلب در سینه ام صد قلب داشتم :
می گذاشتم که هر صد قلب را به جرم عاشقی از سینه بیرون بکشند و قربانی کنند !
چرا که در مذهب عاشقان ، قربانی شد
داوطلبانه ، اولین شرط عضویت است !!!
زندگی یعنی مسیری رو به آب ، زندگی یعنی نه بیداری نه خواب
زندگی یعنی سرای امتحان ، زندگی یعنی در ان عاشق بمان
زندگی یعنی کمی و کاستی ، زندگی یعنی دروغ و راستی
زندگی یعنی صفا ، مهر و وفا ، زندگی یعنی ستم ، جور و جفا
زندگی یعنی سفر ، راهی دراز ، زندگی یعنی جهانی رمز دار
زندگی یعنی مهی در پشت ابر ، زندگی یعنی بلا و درد و صبر
زندگی یعنی دو روزی میهمان ، زندگی یعنی فریب میزبان
* عشق یعنی.....
عشق یعنی با تو خواندن از جنون ، عشق یعنی سوختنها از درون
عشق یعنی سوختن تا ساختن ، عشق یعنی عقل و دین را باختن
عشق یعنی دل تراشیدن ز گل ، عشق یعنی گم شدن در باغ دل
عشق یعنی تو ملامت کن مرا، عشق یعنی می ستایم من تو را
عشق یعنی در پی تو در به در ، عشق یعنی یک بیابان درد سر
عشق یعنی با تو آغاز سفر ، عشق یعنی قلبی آماج خطر
عشق یعنی تو بران از خود مرا ، عشق یعنی باز می خوانم تو را
عشق یعنی بگذری از آبرو ، عشق یعنی کلبه های آرزو
عشق یعنی با تو گشتن هم کلام، عشق یعنی انتظار یک سلام
عشق یعنی دستهایی رو به دوست ، عشق یعنی مرگ در راهت نکوست
عشق یعنی شاخه ای گل در سبد ، عشق یعنی دل سپردن تا ابد
عشق یعنی سروهای سر بلند ، عشق یعنی خارها هم گل کنند
عشق یعنی تو بسوزانی مرا ، عشق یعنی سایه بانم من تو را
عشق یعنی بشکنی قلب مرا ، عشق یعنی می پرستم من تو را
عشق یعنی آن نخستین حرفها ، عشق یعنی در میان برفها
عشق یعنی یاد آن روز نخست ، عشق یعنی هر چه در آن یاد توست
عشق یعنی تک درختی در کویر ، عشق یعنی عاشقانی سر به زیر
عشق یعنی بگذری از هفت خان ، عشق یعنی آرش و تیر و کمان
و چه خوبه این همه عشق رو به خدا داشته باشیم که کسی جز خدا سزاوار عشق نیست ،چون
الان همه به خاطر هوس به هم عشق می ورزند . بچه ها یادتون باشه هیچ کس لیاقت عشق
شما رو نداره چون اگه داشت هیچ وقت ................ ( و در این نقطه چینها معنای زیادی
هستش

دبیر دینی: عشق یک موهبت الهی است.






دبیر ورزش: عشق تنها توپی است که اوت نمی شود.






دبیر شیمی: عشق تنها اسیدی است که به قلب آدمی صدمه نمی زند.






دبیر اقتصاد: عشق تنها کالایی است از خارج وارد نمی شود.






دبیر ادبیات: عشق باید مانند عشق لیلی و مجنون٬ محور نظامی داشته باشد.






دبیر جغرافیا: عشق تیری است که از فراز کوه های آسیا بر قلب می نشیند.






دبیر زیست: عشق یک نوع بیماری است که میکروب آن از چشم وارد می شود.


اگر دنياي ما دنياي سنگ است 
بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است 
بدان اسیرتم
یادتو بامنه هرجا چه تو بیداری چه تو خواب
این دل دیوونه ی من می زنه واست چه بی تاب
|
درباره ی من |